خداحافظ را نمی گویم دگر
و نوشتم :
چای داغ و قلم و یک کاغذ
مادری دست به دعا
بوی اسفند می آید از خانه ما
و دوباره
دلتنگی و هوای رفتن
دل من می گوید :
دلتنگی بد نیست وای اگر عاشق باشی و دلتنگ
از چه می ترسم من
خدایی دارم که در این نزدیکی است و مرا می خواند
همه چیز از باران شروع شد
منو باران شاید همسایه دیوار به دیوار هم هستیم
(( آن مرد در باران آمد ))
می کشاند به کجا ما را این تقدیر
اما من راسخ و پا برجا
کمکم کن یارب
باز هم

LOVE
is
the river of life in this world
Think not that ye know it who stand at the little
tinkling rill , the first small fountain
عشق رود زندگی در جهان است
میندیش که با دیدن جویباری کوچک ،
یا با رسیدن به نخستین چشمه حقیر ،
عشق را شناخته ای .
