تبليغاتX
خاطره هاتو نگه دار

 

 

 

خداحافظ را نمی گویم دگر

 

و نوشتم :

 

چای داغ و قلم و یک کاغذ

 

مادری دست به دعا

 

بوی اسفند می آید از خانه ما

 

و دوباره

 

دلتنگی و هوای رفتن

 

دل من می گوید  :

 

دلتنگی بد نیست وای اگر عاشق باشی و دلتنگ

 

از چه می ترسم من

 

خدایی دارم که در این نزدیکی است و مرا می خواند

 

همه چیز از باران شروع شد

 

منو باران شاید همسایه دیوار به دیوار هم هستیم

 

(( آن مرد در باران آمد ))

 

می کشاند به کجا ما را این تقدیر

 

اما من راسخ و پا برجا

 

کمکم کن یارب

 

باز هم

 

 

 

LOVE 

 is

the river of life in this world

Think not that ye know it who stand at the little

tinkling rill , the first small fountain

 

 

عشق رود زندگی در جهان است

 

 میندیش که با دیدن جویباری کوچک ،

 یا با رسیدن به نخستین چشمه حقیر ،

 عشق را شناخته ای .

 



جمعه دوم اسفند 1387 |